سلام به همه ی دوستان بعد از چند مدت اومدم مطلب بذارم شرمنده که تا حالا مطلب جدیدی نذاشتم آخه زیاد نمیتونم بیام نت میرم دانشگاه و هر چند هفته میام خونه درسامم خیلی سنگینه وقت نمی کنم مطلب بذارم به بزرگی خودتون ببخشین میدونم که همتون خیلی گلین
میدونین من از مار خیلی میترسیدم و ازش چندشم می شد اما چند مدت پیش با پسر خالم رفتم به یه نمایشگاه مار...
انواع و اقسام مار بود کبری افعی و حتی مار پیتون که آدم خوار هستش خیلی جالب بود بعد که گشتیم رسیدیم به یه قسمت که اونجا میتونستی عکس یادگاری با مار بگیری اونم با یه مار پیتون البته زیاد بزرگ نبود طولش تقریبا ۲ متر و قطرش هم ۱۵ سانت یه کم کمتر بود اما هیچ کس جرات نمیکرد عکس بندازه یه عده میترسیدن یه عده هم چندششون میشد اما منو پسر خالم هم میترسیدیم هم چندشمون میشد اما بلاخره به این نتیجه رسیدیم که از این فرصتا یکی دو بار تو عمر آدم پیش میاد پس تصمیم گرفتیم عکس بندازیم اولش خیلی ترسناک بود اما بعد انقد از ماره خوشمون اومد که به فکرمون زد یه مار بخریم و تو خونه نگه داریم ماره خیلی آروم بود میخوام عکسیو که با مار گرفتیمو تو ادامه مطلب بذارم حتما ببینین
یک نفر از کوچه ما عشق را دزدیده است
این خبر در کوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیا بان ها محبت میفروخت
گوییا او هم بساط خویش را بر چیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دور میدان دیده است
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
میروم از شهر این دلسنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دلریشها خندیده است
ترسم از مرگ نیست
ترسم از آن نیست که قلبم تنها بمیرد
ترسم از آن است که قلبت تنها بمیرد...
من یه شبی بهم ریخته بودم و از زمین و زمان شاکی بودم و یه کاغذ ورداشتم هر چی به ذهنم می رسید توش نوشتم ، دو صفحه ی A چهار رو کامل پر کردم ، اما بین اون کلماتو جملاتی که از خودم می نوشتم از یه جملم خیلی خوشم اومد بعد اینکه نوشتم تازه فهمیدم چقد باحاله
این نوشتمو می خوام تو وبلاگم بذارم تا نظر شما رو هم در موردش بشنوم:
من هیچی ندارم
یه آدم ساده
هیشکی منو دوست نداره
مثل یه مهره ی سرباز تو بازیه شطرنج
آدما همیشه به مهره های بزرگ اهمیت میدن
مثل وزیر ، توپ ، فیل و اسب
هیچکس به سرباز اهمیت نمیده
ولی ای کاش آدما می فهمیدن
که این سربازا هستن که به خونه ی آخر میرسنو وزیر میشن
شاید منم اون سربازی باشم که یه روزی وزیر میشه !!!
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا میکرد.
به موهای موّاج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوهی جلسهی پیش رو خواست.من جزومو بهش دادم.بهم گفت:ـ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
یک روز گذشت٬ سپس یک هفته٬ یک سال...قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید٬ من به اون نگاه میکردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون به من توجهی نمیکرد٬ و من اینو میدونستم٬ قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد٬ با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی٬ با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونهی من گذاشت و آروم گفت: ـ تو بهترین داداشی دنیا هستی٬ متشکرم.ـ و گونهی من رو بوسید.
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
نشستم روی صندلی٬ صندلی ساقدوش٬ توی کلیسا٬ اون دختر حالا داره ازدواج میکنه٬ من دیدم که * بله * رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.اما اون اینطوری فکر نمیکرد و من اینو میدونستم٬ اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: ـ تو اومدی؟ متشکرم.ـ
میخوام بهش بگم٬ میخوام که بدونه٬ من نمیخوام فقط یه داداشی باشم.من عاشقشم.اما...من خیلی خجالتی هستم..علتش رو نمیدونم.
سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده٬ فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند٬ یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه٬ دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزیه که اون نوشته بود:
ـتمام توجهم به اون بود.آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم٬ میخواستم که بدونه که نمیخوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم.اما...من خجالتی ام...نمیدونم...همیشه آرزو داشتم که بهم بگه دوستم داره.
ای کاش این کار رو کرده بودم.......... با خودم فکر میکردم و گریه می کردم.
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین » را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند .
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند .
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند . ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند .
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است !
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. ››
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
مادری بود و دختری و پسری پسرک از می محبت مست دخترک از غصه ی پدر مسلول پدرش تازه رفته بود از دست یک شب آهسته با کنایه طبیب گفت با مادر این نخواهد رست ماه دیگر که از سموم خزان برگها را بود به خاک نشست صبری ای باغبان که برگ امید خواهد از شاخه حیات گسست پسر این حال را مگر دریافت بنگر اینجا چه مایه رقت است صبح فردا دو دست کوچک طفل برگها را به شاخه ها می بست
در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی كاری خسته و كسل شده بودند.
ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك.
همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسی نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد.
ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش را بست و شروع كرد به شمردن .. يك .. دو .. سه .. همه رفتند تا جايي پنهان شوند.
لطافت خود را به شاخ ماه آويزان كرد، خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد، اصالت در ميان ابرها مخفي شد، هوس به مركز زمين رفت، دروغ گفت زير سنگ پنهان مي شوم اما به ته دريا رفت، طمع داخل كيسه اي كه خودش دوخته بود مخفي شد و ديوانگي مشغول شمردن بود هفتاد و نه ... هشتاد ...
و همه پنهان شدند به جز عشق كه همواره مردد بود نمي توانست تصميم بگيريد و جاي تعجب نيست چون همه مي دانيم پنهان كردن عشق مشكل است، در همين حال ديوانگي به پايان شمارش مي رسيد نود و پنج ... نود و شش. هنگامي كه ديوانگي به صد رسيد عشق پريد و بين يك بوته گل رز پنهان شد.
ديوانگي فرياد زد دارم ميام. و اولين كسي را كه پيدا كرد تنبلي بود زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود و بعد لطافت را يافت كه به شاخ ماه آويزان بود، دروغ ته درياچه، هوس در مركز زمين، يكي يكي همه را پيدا كرد به جز عشق و از يافتن عشق نا اميد شده بود.
حسادت در گوش هايش زمزمه كرد تو فقط بايد عشق را پيدا كني و او در پشت بوته گل رز پنهان شده است.
ديوانگي شاخه چنگك مانندي از درخت چيد و با شدت و هيجان زياد آن را در بوته گل رز فرو كرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي دست كشيد عشق از پشت بوته بيرون آمد درحالی که با دستهايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون مي زد شاخه به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمي توانست جايي را ببيند او كور شده بود!
ديوانگي گفت من چه كردم؟ من چه كردم؟ چگونه مي توانم تو را درمان كنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان كني اما اگر مي خواهي كمكم كني مي تواني راهنماي من شوي.
و اينگونه است كه از آنروز به بعد عشق كور است و ديوانگي همواره همراه اوست! و از همانروز تا همیشه عشق و دیوانگی به همراه یکدیگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ...
در تصویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچ کس عصبانی نیست ،
هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینی ،
برده داری مرسوم نیست ،
در بین این همه پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه نیست .
ایرانی !
یادمان بماند که بودیم...
چند روز پسش رفته بودم یه جایی و یه بنده خدای با سوادی اومده بود و باهامون حرف میزد یه حرف جالبی زد گفت هیچ کدوم از ما حتی فلسفه ی اجزای صورتمون رو هم نمیدونیم.
بعد گفت میدونین خدا ابرو رو واسه چی آفریده؟ تا حالا اصلا بهش فکر کردین؟
خدایی راستم میگفت تا حالا فکر نکرده بودم اصلا ابرو واسه چیه؟ ذهنم خیلی کنجکاو شده بود که ببینم واقعا واسه چیه این ابرو
بعد گفت:خدا این ابرو ها رو گذاشته که وقتی عرق میکنین یا بارون میاد آب تو چشاتون نریزه و مثل یه ناودان آب رو به اطراف هدایت کنه
از جوابی که شنیده بودم خیلی خوشم اومد برام جالب بود که ابرو دقیقا کار یه ناودون رو انجام بده برای شما چطور جالب نیست.
راستی راستی ام اگه ابرو نداشتیم چیکار میکردیم تو بارون یا وقتی که بدنمون عرق میکرد همه آبا میرفت تو چشمون که اونوقت چه جوری میخواستیم جلومونو ببینیم
آره هیچ چیزی بی حکمت نیست مطمئن باش
دوست دارم نظر شما رو هم راجب این مسئله بدونم، اینکه تا حالا فکر کرده بودین ابرو واسه چیه و جوابشم میدونستین؟
قربونه همتون
پيرمردي صبح زود از خانهاش خارج شد.. در راه با يك ماشين تصادف كرد و آسيب ديد. عابراني كه رد ميشدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: بايد ازت عكسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب نديده باشه
پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عكسبرداري نيست.
پرستاران از اول دليل عجلهاش را پرسيدند.
پيرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا ميروم و صبحانه را با او ميخورم. نميخواهم دير شود!
پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر ميدهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نميشناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي كه نميداند شما چه كسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد؟
پيرمرد با صدايي گرفته، به آرامي گفت: اما من كه ميدانم او چه كسي است ...!
با معرفتاش بی نظر نمیرن
قربونه همتون
پسر١٠ سالهاى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عدهاى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بیحوصلگى گفت : ٣٥ سنت
پسر دوباره سکههايش را شمرد و گفت:
براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورتحساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريهاش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود
يعنى او با پولهايش میتوانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمیماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود!!
با معرفتاش بی نظر نمیرن
قربونه همتون
اینم یه سایت پروکسی تا فیلتر نشده ازش استفاده کنین
با تشکر از دوست خوبم سبزپوش بیدار
قربونه همتون
با معرفتاش بی نظر نمیرن
براتون یه سری از زیباترین و بی نظیر ترین مجموعه ی بسمه الله الرحمن الرحیم رو میخوام بذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

برای دیدن و دانلود این مجموعه به ادامه ی مطلب بروید.
قربونه همتون
این بیانیه در ۱۴ شهریور توسط آقای میر حسین موسویصادر شده است.
خلاصه ی قسمتی از بیانیه :
برخلاف آنچه دستگاههای تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع میکنیم. ما خواستههایی بسیار روشن و منطقی داریم. ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهیم، و تقویت وحدت ملی، و احیای هویت اخلاقی نظام و بازسازی اعتماد عمومی به عنوان اصلیترین مولفه قدرت ساختار سیاسی کشور جز با پذیرش حق حاکمیت مردم و کسب رضایت نهایی آنان از نتایج اقدامات حکومت، و شفافیت در تمامی اقدامات از طریق اطلاعرسانی مستمر ممکن نیست. در نهضت سبزی که آغاز شده است ما امر غيرمتعارف و نابهنگامی نمی خواهیم. آنچه ما میخواهیم استیفای حقوق از دست رفته ملت است.
میرحسین موسوی بیانیه ای خطاب به ملت ایران صادر کرد. در این بیانیه ضمن تاکید برحفظ نظام در مقابل مطامع بیگانگان و دفاع از جمهوری اسلامی اتخاذ رویکردی اجتماعی برای حل مسئله ضروری دانسته شده است. در این بیانیه آمده است : برخلاف آنچه دستگاههای تبلیغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، این ما هستیم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانیم و این ما هستیم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع میکنیم.
در این بیانیه همچنین بر ضرورت استفاده کامل ازظرفیت های قانون اساسی، سویه اجتماعی شکل گیری راه سبز امید، تلاش برای استیفای حقوق ملت و بازگشت به آرمان های مغفول و مظلوم انقلاب اسلامی تاکید شده است. موسوی در پایان نیز راهکارهای نه گانه برای برون رفت از بحران ارائه کرده است.
عزیزان برای مشاهده ی متن کامل بیانیه به ادامه ی مطلب بروید.
قربونه همتون
بر اساس باور مسلمانان شب قدر شبیاست که ، قرآن (جدا از وحی تدریجی) همچنین بطور کامل در آن شب بر محمد نازل شدهاست.(سوره قدر آیه 1)
مسلمانان باور دارند که در این شب هر امر با حکمتی برگزیده و جدا میشود.(سوره دخان آیه 4)
شب قدر در ماه رمضان قرار دارد و هیچگونه شك و تردیدی در آن وجود ندارد؛ زیرا از سویی خداوند در قرآن میفرماید: «ماه رمضان ماهی است كه قرآن در آن نازل شده است»(سوره بقره آیه 185) و از سوی دیگر در آیه اول سوره قدر میخوانیم: «ما آن (قرآن) را در شب قدر فروفرستادیم». با توجه به این دو آیه مباركه، چنین نتیجه گیری می شود كه شب قدر در این ماه قرار دارد.
بر طبق دستورات اسلامی٬ خوابیدن در شب قدر مذموم و شبزندهداری در آن سفارش شده است. همچنین روز قدر هم به اندازه شب قدر نزد مسلمانان ارجمند است. بر طبق احکام اسلامی دعا و استغفار(توبه کردن) در شب قدر، وظیفه دانسته شدهاست.
معنی واژه
بعضی شب قدر را به معنی منزلت دانستهاند و بعضی دیگر آن را به معنی تنگی و گرفتاری دانستهاند. برخی نیز قدر را اندازهگیری و تقدیر امور معنی کردهاند.
در نظر اهل سنت
اهل سنت اعتقاد دارند که طبق حدیث نبوی شب قدر در یکی از ده شب آخر ماه رمضان واقع شده است .اغلب شب بیست و هفتم را شب قدر میدانند و در آن شب به دعا و شبزندهداری میپردازند. مسلمانان سلفی اعتقاد دارند که در شب قدر در تمام روزگار همان شبی بود که قرآن در آن نازل گردید و دیگر تکرار نمیشود. برخی نیز اظهار داشتهاند که تا زمان زندگی محمد شب قدر در هر سال تکرار میشد اما پس از مرگ محمد، شب قدر از بین رفتهاست. برخی نیز معتقد بودهاند که شب قدر شبیاست در تمام سال ولی در هر سال شب نامعلومیاست، در سال بعثت در ماه رمضان بوده اما در سالهای دیگر ممکن است در دیگر ماهها باشد.
در روایات شیعه
بر اساس حدیث شیعه که از جعفر صادق نقل شدهاست: شب قدر تا قیامت باقیاست و در ماه رمضان واقع است. در روایات شیعه آمدهاست که شب قدر یکی از سه شب نوزدهم، بیست و یکم یا بیست و سوم ماه رمضان است که احتمال شب بیست و سوم بیشتر است. در اصول کافی نیز آمدهاست که تقدیر(معین کردن) در شب نوزدهم و ابرام(استوار کردن) در شب بیست و یکم و امضا(روان کردن) در شب بیست و سوم است.
در قرآن
در قرآن درباره شب قدر چنین آمدهاست:
• به راستی که ما قرآن را در شب قدر فروفرستادیم.و چه تو را به شب قدر آگاه تواند کرد. شب قدر از هزار ماه برتر است.در این شب فرشتگان و روح به دستور پروردگارشان از هر فرمان فرود میآیند. این شب تا صبحگاه تهنیت است.(سوره قدر آیات ۱ تا ۵)
و نیز در سوره دخان آمدهاست:
• سوگند به کتاب روشنگر. به راستی ما آن را در شبی مبارک فروفرستادیم زیرا که به حقیقت ترساننده بودیم. در آن شبی که هر امری با حکمت معین و ممتاز و جدا میگردد. تعیین آن امر البته از سوی ما خواهد بود، که ما رسولانان را فرستنده بودیم. و این البته از رحمت و مهربانی پروردگار توست، به راستی او شنونده داناست.(سوره دخان آیات ۱ تا ۶)
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ(۱) وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ(۲) لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ(۳)تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ(۴) سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ(۵)
به نام خداوند بخشنده مهربان
ما فرستادیم آن را (یعنی قرآن را) در شب قدر(۱) تو چه میدانی شب قدر چیست؟(۲) شب قدر از هزار ماه بهتر است(۳) فرشتگان به همراهی روحالامین در این شب به فرمان خدا فرو میآیند(۴) و این شب شب سلامت و رحمت است تا سپیده دم(۵)
Fate - Al-Qadr
In the name of Allah, the Beneficent, the Merciful
Surely We revealed it on the grand night (۱)
And what will make you comprehend what the grand night (۲)
The grand night is better than a thousand months (۳)
The angels and Gibreel descend in it by the permission of their Lord for every affair (۴)
Peace! it is till the break of the morning (۵)
سلام با وارد شدن به لینک زیر میتونین وبلاگ خودتونو تو موتورهای جستجوگر مختلف ثبت کنین
توجه داشته باشيد كه براي ثبت در موتورهاي جستجو، سايت يا وبلاگتان بايد آنلاين و فعال باشد. همچنين وارد نمودن ايميل الزامي است.
معرفی سايت يا وبلاگ شما به 150 موتور جستجوگر
قربونه همتون
با معرفتاش بی نظر نمیرن
.jpg)
اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :
شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !
اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، که انسان باشيم...
چند قورباغه از جنگلي عبور مي کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقي افتادند.
بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و و قتي ديدند که گودال چقدر عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند :
ديگر چاره ايي نيست .شما به زودي خواهيد مرد .
دو قورباغه حرفهاي آنها را نشنيده گرفتند و با
تمام توانشان کوشيدند تا از گودال خارج شوند.
اما قورباغه هاي ديگر دائما به آنها مي گفتند که دست از تلاش برداريد چون نمي توانيد از گودال خارج شويد ؟
به زودي خواهيد مرد . بالاخره يکي از قورباغه ها تسليم گفته هاي ديگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت .
او بي درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد.
اما قورباغه ديگر با حداکثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد .
بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند که دست از تلاش بردار ؟
اما او با توان بيشتري براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي کرد و بالاخره از گودال خارج شد.
وقتي از گودال بيرون آمد بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنوا است و در واقع او در تمام راه فکر مي کرده که ديگران او را تشويق مي کنند ....
مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود.
ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
کنجکاو شد و پرسيد: اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟
جواب داد: براي اسارت آدميزاد.
طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و سست ايمان ،
طناب هاي کلفت هم براي آناني که دير وسوسه مي شوند.
سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده را بيرون ريخت و گفت:
اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي خدايند و اعتماد به نفس داشتند، پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
مرد گفت طناب من کدام است ؟
ابليس گفت : اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،
خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...
مرد قبول کرد .
ابليس خنده کنان گفت :
عجب ، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت!



